|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
نمـی دادم به دســـت کس ، دل خــود را به آســانی
چه با مـن کرد چشـمانش که جانم سوخت پنهـانی
ربود آن تــاب چشـمانـش قــرار و خــواب و آرامـم
دل و چشمــم به دور از اوشـد سـت ابری و بـارانی
نمی کــردم گــمان هرگــز، بگردد از ســرم ، عـقــلی
که روزی سـروری می کــرد "بـیـش از حـد انسانی"
نه قــدر عشــــق می دانــد غلام عقــل و انــدیــشه،
نه آن جمعی که مسـتور اســت در اصـــل پریــشانی
شود وصـلی اگر حاصـل چه خواهــد شــد نمـی دانــم
همیـــن اندازه می دانـــــــم که جان را می برد جانی
گشـــودی یــک جهان ، آغــوشِ پر مهرومحـبــــت را
کجاست آن حلقه ای"محنت" که گیرد دست لرزانی؟
نَدونُم كي با كَوُون بختُمِ دِر داد؟
كي سِتينِ دلُمِ ز تَي مُ فِر داد؟
مَرچه كِرد بي اي دلِ سُهدِ بِرِشتُم
كه چي نُو اي روزگاربختِسِ لر داد!
تا وعده ي ما چند سحر مانده بيا!
عمريست نگاه من،به در مانده بيا!
با ثانيـه ها چكانده سر اشك فراق
آنگونه كه فرش كوچه ترمانده بيا!
از من آن طبعِ روان بگرفت و رفت
جان زتن خنده کنان بگرفت و رفت
دام بنهاد و در آن بس دانه ریخت
عاقبت دل را در آن بگرفت و رفت
د ر خیا لم آ ر ز و ها پر و ر ا ند
باز از فکرم روان بگرفت و رفت
در وصالش چشم در را هم هنوز
گرچه روی ازمن نهان بگرفت و رفت
تا دلارامی خود ثابت کند
از من او حرز امان بگرفت و رفت
رام کردم بخت سر کش را ولیک
از من و بخت او عنان بگرفت و رفت
دیدمش گفتم رسیدم یافتم
غافل از من رخ نهان بگرفت و رفت
|
|