|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
می کشــــم با جــان ودل من درد پنـهــانی دوست
جــــان به قربـــانِ مـرام بـــاز پیـــشـــانی دوست
داشت دل صبری زبانــزد ، تا نبــودش یوسفــــی
طاقـتم در هم شکســـت اندوه کنعـــــانی دوست
با من و دور از منـــی تنهـــــــــا امیـــــد زندگی،
از قفـــــس پر کی کشد گنجشـــک زندانـی دوست
من پریشــانم پریشـــــان مثل گیــســـــــوهای تو
رام ســازد دل شبی،گاهـــی غزل خــوانی دوست
والــــــه و شـیـــــــدا بگــــردد گرد تو پرگــار دل
تا تو خورشیدی همین بس دوره گردانــــی دوست
چشــــــم بر شور جــوانی بستــــه بودم تا برفت
کرد غوغـایی به پا منشـــــــور طوفــــانی دوست
پیـــــــر بودم تا بهــــــــار آمد جـــوانــی بازگشت
بهتر از جان چیست "محنت" آن به قـــربـانی دوست
نمـی دادم به دســـت کس ، دل خــود را به آســانی
چه با مـن کرد چشـمانش که جانم سوخت پنهـانی
ربود آن تــاب چشـمانـش قــرار و خــواب و آرامـم
دل و چشمــم به دور از اوشـد سـت ابری و بـارانی
نمی کــردم گــمان هرگــز، بگردد از ســرم ، عـقــلی
که روزی سـروری می کــرد "بـیـش از حـد انسانی"
نه قــدر عشــــق می دانــد غلام عقــل و انــدیــشه،
نه آن جمعی که مسـتور اســت در اصـــل پریــشانی
شود وصـلی اگر حاصـل چه خواهــد شــد نمـی دانــم
همیـــن اندازه می دانـــــــم که جان را می برد جانی
گشـــودی یــک جهان ، آغــوشِ پر مهرومحـبــــت را
کجاست آن حلقه ای"محنت" که گیرد دست لرزانی؟
نَدونُم كي با كَوُون بختُمِ دِر داد؟
كي سِتينِ دلُمِ ز تَي مُ فِر داد؟
مَرچه كِرد بي اي دلِ سُهدِ بِرِشتُم
كه چي نُو اي روزگاربختِسِ لر داد!
تا وعده ي ما چند سحر مانده بيا!
عمريست نگاه من،به در مانده بيا!
با ثانيـه ها چكانده سر اشك فراق
آنگونه كه فرش كوچه ترمانده بيا!
از من آن طبعِ روان بگرفت و رفت
جان زتن خنده کنان بگرفت و رفت
دام بنهاد و در آن بس دانه ریخت
عاقبت دل را در آن بگرفت و رفت
د ر خیا لم آ ر ز و ها پر و ر ا ند
باز از فکرم روان بگرفت و رفت
در وصالش چشم در را هم هنوز
گرچه روی ازمن نهان بگرفت و رفت
تا دلارامی خود ثابت کند
از من او حرز امان بگرفت و رفت
رام کردم بخت سر کش را ولیک
از من و بخت او عنان بگرفت و رفت
دیدمش گفتم رسیدم یافتم
غافل از من رخ نهان بگرفت و رفت
|
|