|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
شب و سکوت و تنهایی و درد
آه ،
اگر نبود پنجره و ماه
مرا نشان
کجا بود و گواه ؟
خویشتن گم کرده ام در کهکشان چشم تو
تا که ا فتا د م نظر بر آ سما ن چشم تو
روز و شب اندیشه ام گرد تو جولان می کند
تا چه با زی باز دارد مرد ما ن چشم تو
نه من تنها اسیر نرگس چشم تو ام
هست ازاندازه بیرون عاشقان چشم تو
گرچه راه عشق بی پایان نماید خویش را
می روم تا سر نهم بر آستان چشم تو
تا جهان گردان وعالم برقرار وپایدار
کس نباشد ایمن از آتشفشان چشم تو
((محنت)) ازمحنت کشیدن کی شودآسوده دلتا بر ا ید آ ه ا ز ز خم ز با ن چشم تو
محنت
سرسبزترین ترانه تقدیم توباد
دلداده ترین فسانه تقدیم تو باد
تاذره ای ازنورمه ومهر بجاست
آسایش بی کرانه تقدیم تو باد
*************************************
تاهست جهان ، قرار تقدیم تو باد
آواز خو ش هزار تقدیم تو باد
پوشیدبه تن حریرصد نقش زمین
سرسبز ترین بها ر تقدیم تو باد
**************************************
سرسبز ترین سلام تقدیم تو باد
و ین عالم گل تمام،تقدیم تو باد
بگذشت زنو سالی و آمد نوروز
ایام خوشی به کام تقدیم تو باد
*************************************************** محنت
در
کشاکش چشمانِ در حجاب تو
دلی به سجده می نهد سر،
که گفتنی ها را
نگفته می داند !
محنتشکست آن دل نازکتراز گلم به جفا
نگارمن که ندانست رسم عهدو وفا
((بهوش بودم ازاول که دل به کس ندهم))
فریب چشم وی انداخت دل به دام بلا
چگونه راه به جایی برد عقاب نظر
که باد کبرشکست آن چراغ خانه ی ما
چو گفتمش ز سر درد شرح درد فراق
به خنده داد اشارت به بیستون ما را
((هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند))
چه جان تبه کنی ای دل به وعده ی رعنا
ز بخت شوم شکایت کجا برد ((محنت))
که عاقبت به سفر رفت آرزو برجا
محنتیادم هست
تنگدستی زانوهایم را
جسورانه و سمج
به خاک مالیده بود
وتو ؛
با دستانی پر از ستاره و گل
و آسمانی لبریز ازسخاوت و لطف
در فصلی بی رویش وکویری
بارانِ آرامش و هستی را
برمن مشتاقانه باریدی .
محنتدر انحنایِ
احساسی پاک
فسیل خواهم شد؛
اگر نتوانم
فروردینِ هفتاد و یک را
تکبیر زنِ
نماز مرگ
باشم!
محنتبنگر
چه بی طاقت
می نشیند در دل
تازیانه ی نگاهی خیس!
محنت
کاش می شد
با دو بالِ آرزو
همسفر با هدهدِ اندیشه ها
تا فرا مرزِ صفا و یکدلی
کوهِ قافِ عشق را
فاتح شویم.
محنت
به آن همه غرور زمینیان
وقتی از برج هفت آسمان خیال
زمین گیج و لرزان را
می بینم
که از درد به خود می پیچد.
محنت
چه ساده تباه می کند
کودکانه ترین آرزو ها را
در واپسین لحظه های بلوغ
محنت
چرخش یک نگاه بی قرار
زبان
هزار حکایت پنهان است و
آه
تنها واژه ی مشترک گفتگو.
محنت
امروز
درسراشیبی عبور مرگ وزندگی
گریبان اندیشه های بی آلایشم را
گره می زند
بهانه ای سالخورده
گستاخانه و سمج
به دست بادهای سرگردانِ چه باید کرد ؟
و من
با آرزوهایی مه اندوده و گیج
آخرین شمع بودن بی حاصل خویش را
با چخماق آه
روشن می کنم .
محنت
سلیمان پیامبر بر تخت ملک نشسته بود باد او را برداشته و اندر هوا می برد!
سلیمان به عجب اندر مملکت خویش نگاه کرد. از آن فرمانداری باد و دیو و پری و مرغان وخلایق و بزرگواری و هیبت و سیاست !خواست که تختش نگونسار شود!گفت: یا تخت راست باش ! گفت: تو راست باش تا ما راست باشیم!
نصیحه الملوک امام محمد غزالی
|
|