|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
سی فصل بهار خنده بر رویم زد
یک فصل نشد که بر بهاری خندم
محنت
دل را ز من برد آن صنم با بازی چشمان خویش
دردا ولی رخ را ز من آسان گرفت و داد کیش
نیستم من نیستم من بی فروغ روی دوست
سایه کی ظاهر شود تا بر نیاید آفتاب
محنت
در شب تاریک هستی رهنمای ما تویی
تکیه گاه این دل درد آشنای ما تویی
گر گرفت این دل ز چخماق جهان این جهان
تو مگر آرام گردانی دوای ما تویی
هجرت واژه ز کام تو به گوش جان ما
نای امید ست و هر دم نینوای ما تویی
صد هزاران عقده واشد از دل پژ مرده ام
نازنین و مهربان مشکل گشای ما تویی
سوسو چشمان"محنت" جان نثارت می کند
راز جا دو ی نگاهی توتیای ما تویی
دیریست
نی ناهنجاریها
واژگون آوایی
در سراپرده ی خاموش سخن
می نوازد یکریز!
وچه سوزناک
در گلو
می شکند بغض بنفش
و دلم می بارد
دانه های اندوه
سرد و خاموش
به خاکستر بود.
|
|