|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
می روی هر جا برو ای یار من بی من مرو
اصل جان من تویی دلدار من بی من مرو
با تو بودن با تو رفتن دین و آیین منست
مذهب شیرین خوش پندار من بی من مرو
آسمان دل سرای ماه چشمان تو بود
آذرخش سینه ام گلنار من بی من مرو
هر چه پیدا بود وپنهان از نگاهم خوانده ای
ای دریده پرده اسرار من بی من مرو
رفت" محنت " بی خبر ازگریه های زار تو
باکه گویی ساده دل غمخوار من بی من مرو
گر دست دهد سراب اندیشه دوست
ما در شدن و بودن و رفتن ماتیم
کی برفکند نقاب اندیشه دوست
برخیز سری این سو و آن سو بزنیم
یک گوشه چشمی به پرستو بزنیم
کوته نظری شیوه ی عشاق نبود
بر برج بلند عشق کندو بزنیم
تو بالاي پله ها تنها ايستاده بودي و من روي
ويلچر فرسوده ي زندگي در پاي آن پله ي اول
درمانده بودم .سراپا كه گوش شدم ديدم داريد با كسي غير از ما
صحبت مي كني و من هنوز در حال گفتگو با همان آدمهايي بودم
كه هيچ چيزشان شان واژه ي آدمي را برازنده نبود.
آري توبا غرور و افتخار با خداي خودت خلوت كرده بودي.داشتم از حسادت
خود خوري مي كردم ناگهان از فرط لجاجت و حسادت پاهاي افليجم را كه
عمري بي حركت مانده بودند محكم بر زمين كوبيدم واز روي ويلچر جدا شدم
نمي دانم چگونه آن همه پله را دويدم تا خود را به تو رساندم.فريادي از شوق
طبل كوبان از دلم نعره اي كشيد .چند لحظه بعد مادرم را ديدم كه با يك ليوان
آب بالاي سرم ايستاده و مرتب مي گويد:
چي شده پسرم! خيره انشاء الله.
آشيان گم كرده مرغم در مسير تند باد
يارب اينگونه بلا از دشمنان هم دورباد
اوضاع جهان راست نگردد ره بيهوده مرو
ما راست نگوييم به يكديگروجوياي حقيم !
آخرين گلبرگ گلزار د لم جا ويد باش
در فضاي آسمان شعر من ناهيد باش
كلبه دل را صفا بخشد حضور سبز تو
دركنارم نازنين همواره تو جاويد باش
برزگر نو برزگر ديدي چه وا بي
درد كوگ ناز ايل درمون نوابي
برزگر نو برزگر شيون گرمون
بافه بافه بيو بچين خرسا تيامون
برزگر نو برزگر ديدي چه وابيد
كوگ ناز ايلمون بختس بخوسيد
افتوي د ينم و نات سر ندراري
چي هميشه ني دلم صحو نياري
كوگ تاراز بگوين سرو بخونه
سي دل برشتمون ز نو بخونه
تش و ديلخ وست وما ل خدا دخيلت
هيم تش ووفته و جون ملكميتت
تو كه از پاكي دلت چي آسمون بي
بي بي يل چتو ترن سيت نكنن مي
اوه رو ز داغ تو هنه زنه پل
بي بي يل چتو ترن سيت نبرن پل
خاکم به سر آن مرغ خوش الحانم رفت
از کالبدم وای خدا جانم رفت
خاکم به سر ای وای عجایب بنگر
هستم من و معشوقه ی پنهانم رفت
زیر این سقف پر از تزویر ، نا پیدا من
می زنم بوسه بر آن دیوان حافظ،که او
فاش گوید غیب و از گفته او شیدا من
آن ترنم های ناب و دلکش لوء لوء ها
آسمانها می برندم ، مست و بی پروا من
آن دلی کو نیست دیوانه حافظ دل نیست
این سخن را زیر لبها می کنم نجوا من
تو الگوی وفایی قه ق قه قه
علافم کرده ای تو ، چند ماهیست
امید نا امیدی به ب به به
|
|