|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
روزگاري كه در آن عشق نماديست غريب
تن آسوده نیابی تو ز شیطان فريب
غزل كودك دل لب نگشايد به زبان
نه كه طفلست كه برپيكر عشقست صليب
ناسپاسي به پدر مي كند آن حاصل عمر
آری ازغفلت عشق،این نه عجیبست نصیب
طاعت خلق خدا رنگ خدايي نگرفت
مگر آن روز كه با لطف و كرم گشت حبيب
حبس يك ماهي قرمز به يكي تنگ بلور،
مرگ آواز قناري به قفس هر دو عجيب
لب ماهي به قلابي اگرش خونين است،
دل " محنت " ز چه خونيست بياريد طبيب
همه چوپان دبستان شده ایم
ما و دل گشته دو بیگانه به هم
در دغل روبه دستان شده ایم
|
|