|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
بي حضور گرم تو ، پژمرده و سردم بيا
زير لب ، از بس شمردم ثانيه ، مردم بيا
بسته بر پاي نگون بخت من بيچاره روز
شب تمام قامت سنگين خود ، مردم بيا
سايه سنگين كرده اي گويي مجالم هيچ نيست!
در حصار نا اميدي مانده اي فردم بيا
مهرورزي ، شرط اول گام پيوند است دوست
روي پنهان كرده اي مجنون شبگردم بيا
نيست در خاطر كه آزردم تو را هرگز ، بگو
اشتباهي سر زد از من ؟ قاتل دردم بيا
از سر شب تا سحر ، اسپند فكرم بي قرار،
غلت مي زد بر سر آتش ، غلط كردم بيا
بر زبان تلخ خود "محنت" بزن زنجير هيس
هر دو گوشش كرده پنبه ، هي نگو هردم بيا
بر غصه و غم زبان درازی بکنیم
دستی سر و روی مهربانی بکشیم
قدری، نفسی، بنده نوازی بکنیم
عيد است بيا به دل صفا بخش و برو
شادي و نشاط ، بي ريا بخش و برو
پژمرده تر از برگ خزان است ، دلم
يك قاب شكسته از وفا بخش و برو
عیدتان مبارک
|
|