|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
بيا ؛
ساده از دست نده فرصت را
تا نفهمي هرگز
طعمِ نامطبوعِ تنهايي را!
زندگي زيباست
باور كن
بيا ؛
آيينه را
دستي بكش.
روبروي
تكدرختِ خانه ي روشن ِدوست
باز كن پنجره را
جوجه گنجشكي هنوز
زير بالِ مادرش
خوابيده ست.
گاه گاهي
از دهانِ بازِ مادر
خُرده ناني مي خورد
آنطرف تر
جوجه مرغي پشتِ يك گربه
مي زند چرخ
وبا حالتِ ناز
مي كشد نوك به موهايِ سياه.
باز كن چشم و ببين
چه صميميست درخت
با تنِ خسته و گرما زدهي رهگذران.
اين همه روزنه در چشمِ اميد
مهرباني ها را
به رخِ سنگدلِ ما و شما
مي كشاند؛
بس نيست؟!
باز هم
مي گويي
زندگي زيبا نيست!!!
|
|