|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
آشفـته ام آشفـته بغـضي به گلـو دارم
پر شد دلم از بـاران مي نالـم و مي بارم
جايي كه عروس عشق در حجله بميرانند
بيـهوده نخنـدانم خونـها به جگـر دارم
در گوش نياويزد ، يك حلـقه ي لالايـي
بي خواب و قـرارم من ، اين قـدر نيازارم
غم با من و من با غم ، مي ماند و مي مانم
دست از سر و روي او هيهات ! كه بردارم
قربـاني راز گل صد غنـچه ي زيبـا بود
آسان نرسد دستـي ، بر پرده ي پندارم
محنت! به غزل گويي،رسوا نكن اين دل را
پرهـيـز بكن آرام از گـفتـن اسـرارم
|
|