|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
از من آن طبعِ روان بگرفت و رفت
جان زتن خنده کنان بگرفت و رفت
دام بنهاد و در آن بس دانه ریخت
عاقبت دل را در آن بگرفت و رفت
د ر خیا لم آ ر ز و ها پر و ر ا ند
باز از فکرم روان بگرفت و رفت
در وصالش چشم در را هم هنوز
گرچه روی ازمن نهان بگرفت و رفت
تا دلارامی خود ثابت کند
از من او حرز امان بگرفت و رفت
رام کردم بخت سر کش را ولیک
از من و بخت او عنان بگرفت و رفت
دیدمش گفتم رسیدم یافتم
غافل از من رخ نهان بگرفت و رفت
چرا گفـتي تو از بشكـفتن گل درخـزانم
كه از چشمم گريزد خواب شيرين ناگهانم
ندانسـتم كه شير دل بيـفـتد با نگـاهي
و گرنه كي بدادم دسـت اهريمـن عنـانم
|
|