|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
نمـی دادم به دســـت کس ، دل خــود را به آســانی
چه با مـن کرد چشـمانش که جانم سوخت پنهـانی
ربود آن تــاب چشـمانـش قــرار و خــواب و آرامـم
دل و چشمــم به دور از اوشـد سـت ابری و بـارانی
نمی کــردم گــمان هرگــز، بگردد از ســرم ، عـقــلی
که روزی سـروری می کــرد "بـیـش از حـد انسانی"
نه قــدر عشــــق می دانــد غلام عقــل و انــدیــشه،
نه آن جمعی که مسـتور اســت در اصـــل پریــشانی
شود وصـلی اگر حاصـل چه خواهــد شــد نمـی دانــم
همیـــن اندازه می دانـــــــم که جان را می برد جانی
گشـــودی یــک جهان ، آغــوشِ پر مهرومحـبــــت را
کجاست آن حلقه ای"محنت" که گیرد دست لرزانی؟
|
|