|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
مي كوبد
باران
پرهياهو و پي درپي
روي گونه هايِ پير من
وبه صف
سوگوارانِ سياه
و دريغ
از دستي
كه كشد
برتنِ باراني من
تا رسد آخر خط
حسرت وامانده و آه.
بر بالهایِ خیس یادهایِ از یاد رفته ام
پلک بارانی و ژولیده ریش
تنها
نشسته ام.
به فردا هم دل نمی دهم!
ماه و خورشید خوب می دانند
پشتِ پرچینِ دلِ تاوول زده ام
جای پای چه نا اهلا نی است .
در مویرگهای مغز دانایی
بیراهه می رفت دیروز
نبض گفتگوها
وحشت زده و هولناک
در دالان تو در توی نقابهای چرکین چهره ها
بی صدا می زد
دیروز نگاههای مسکوت و پرهیاهو
همه جا پرسه می ز دند
ومن گم شده بودم
در یادهای کژدمی سالهای متعفن دیروزها
پیشکشِ اهالي خوب كوچه و دوستان عزیزم مهدی صادقیان ،امید صباغ نو ، رند تبریزی،سعیدمطوری،آرش محمدی ،زهرا طهماسبی (پریشان)وهدی به نژاد(شمیم)در سایت شعر نو.
سلام
دوستانِ اهل کوچه
حالتان خوب است؟
صبح زیباتان به خیر!
حال بنده
نه چنان بد
نه چنان خوب
صبح من زیبا نیست
طبق معمول
از سرِ عشق به شعر
می گشایم پلکها را
به هدایای شما.
چِقَدَر بارانی است!
صُوَّرِ نازِ خیالِ "مهدی"
به همین لحظه ی اکنون
که دلم بی تاب است.
غلط غلطان
می خورد
گویِ چشمِ خسته ام
بر مدارِ واژه هایِ
داغِ"امید صباغ"
وکلامِ آتشینِ "رند تبریزی"مرا
می برد تا آخر دیوان شمس
که تو«سلطان منی!»
می زنم چرخی و می بینم"مطوری"عزیز
با همان لحن صمیمی
می کند شکوه به الفاظِ کسی
"آرشم" کو؟
از "پریشان"خبری نیست چرا؟
باز گشتي مي زنم
كوچه ي احساس را
تنِ من را همه چشم
می کند شعرِ "شمیم"
بویِ عطرِ عاشقی
در فضای کوچه افشان می شود
با خودم می گویم
همه جا عشق حضورش آبی است؛
ما غلط می گردیم
ما غلط می گردیم.
بيا ؛
ساده از دست نده فرصت را
تا نفهمي هرگز
طعمِ نامطبوعِ تنهايي را!
زندگي زيباست
باور كن
بيا ؛
آيينه را
دستي بكش.
روبروي
تكدرختِ خانه ي روشن ِدوست
باز كن پنجره را
جوجه گنجشكي هنوز
زير بالِ مادرش
خوابيده ست.
گاه گاهي
از دهانِ بازِ مادر
خُرده ناني مي خورد
آنطرف تر
جوجه مرغي پشتِ يك گربه
مي زند چرخ
وبا حالتِ ناز
مي كشد نوك به موهايِ سياه.
باز كن چشم و ببين
چه صميميست درخت
با تنِ خسته و گرما زدهي رهگذران.
اين همه روزنه در چشمِ اميد
مهرباني ها را
به رخِ سنگدلِ ما و شما
مي كشاند؛
بس نيست؟!
باز هم
مي گويي
زندگي زيبا نيست!!!
مي تركد بغضم
بي صدا و خون آلود
برسكوت تاريك شهر"ام آي اس"غريب.
آشفته مي بارم
اقيانوسي را
در كنار حلقه هاي عميق چاه.
باز مي تركد بغضم.
بر می گردم
بر خلاف عقربه های ساعت
سنگواره ها
نشانه اي از شهر را
گواهي مي كنند!!!
آي شهر اولين ها!
چه سهمگين!
چشمها
از تو غافل مانده اند؟
و چه اندازه فجيع
مي سپارندت به خاك!
آه ، در حسرت بود نبودت ، نابود
همه ذرات وجودم امروز.
به دل اندوه تو را می بارم.
به دل اندوه تو را می بارم.
سياهپوش ابري
ايستاده بر نعش آفتاب!
آنجا كه دل را،
با هورا هورا
دار مي زنند
بي هيچ پرسشي .
و من
دريا مي بارم
بر سپيده ي صبح تاريك خويش
و باز تكرار تكرار تكرار.
چه صفايي داشت
مال موري ها *
و چه سرخوش همه با هم،
زير يك سقف پر از عقرب و مار
دست به دست
مي رسانديم به هم
عاطفه ها.
اوج خوشحالي ما آمدن نوروز بود،
كه فراوان
همه اسباب لعب
پيدا بود.
و چه ساده
جست مي زد
به هوا
خنده هامان از ذوق
كه غم ناني اگر بود ، که بود
همه پنهان به دل مادر بود.
چه صفايي داشت
مال موري ها
خانه ها مان بي مرز
باغچه ها مان بي پرز*
غم همسايه ي ما
غم ما بود
غم ما نيز، غم همسايه ها
و چه شيرين
گوش را آوازي
از صداي پيت ها* پر مي كرد
تانكر نفت كه ُپر مي آمد .
وچه ذوقي!
داشت مادر
ازسر چاه كه برمي گشت ،
سياه!
بچه ها خنديدند.
پدرم مي فهميد ،
عمق اين فاجعه ها.
آري آري ،
پدرم نيز يقين مي دانست
غم ناني ، كه نهان بود به دلْ مادر را .
*مال موري ها: نام محله اي است در مسجدسليمان
*پرز: نرده توري ، فنس
*پيت: بشكه نفتي

تو
ققنوسِ
کدامین خاکستری
که سمندروار
ازکشاکشِ
سینه ی آتش
بالا می روی؟!
محنت
عشق را
هراسان تر از دیروز
گریستم
چونان که دل را
آواره می کند
برگهای خیس پاییز چشم تو !!!
در سرخي غرور غريب دل
رها مي شود و مي بارد
دل شوريدگي هاي ابري من
آه،خاروخاشاك هشدار!
من گم شده ام
در روشنايي زمين و زمان.
آرمیده در
سایه های آرام نگاه تو،
و من
بیقرار بیقرار
تنها دیوان خوان توام
در خلوت شبهای سرد فراق
بر من بخوان
تا تنها
مولود غزلهام
تو باشی !
محنت
دیریست
نی ناهنجاریها
واژگون آوایی
در سراپرده ی خاموش سخن
می نوازد یکریز!
وچه سوزناک
در گلو
می شکند بغض بنفش
و دلم می بارد
دانه های اندوه
سرد و خاموش
به خاکستر بود.
شب و سکوت و تنهایی و درد
آه ،
اگر نبود پنجره و ماه
مرا نشان
کجا بود و گواه ؟
در
کشاکش چشمانِ در حجاب تو
دلی به سجده می نهد سر،
که گفتنی ها را
نگفته می داند !
محنتیادم هست
تنگدستی زانوهایم را
جسورانه و سمج
به خاک مالیده بود
وتو ؛
با دستانی پر از ستاره و گل
و آسمانی لبریز ازسخاوت و لطف
در فصلی بی رویش وکویری
بارانِ آرامش و هستی را
برمن مشتاقانه باریدی .
محنتدر انحنایِ
احساسی پاک
فسیل خواهم شد؛
اگر نتوانم
فروردینِ هفتاد و یک را
تکبیر زنِ
نماز مرگ
باشم!
محنتبنگر
چه بی طاقت
می نشیند در دل
تازیانه ی نگاهی خیس!
محنت
کاش می شد
با دو بالِ آرزو
همسفر با هدهدِ اندیشه ها
تا فرا مرزِ صفا و یکدلی
کوهِ قافِ عشق را
فاتح شویم.
محنت
به آن همه غرور زمینیان
وقتی از برج هفت آسمان خیال
زمین گیج و لرزان را
می بینم
که از درد به خود می پیچد.
محنت
چه ساده تباه می کند
کودکانه ترین آرزو ها را
در واپسین لحظه های بلوغ
محنت
چرخش یک نگاه بی قرار
زبان
هزار حکایت پنهان است و
آه
تنها واژه ی مشترک گفتگو.
محنت
امروز
درسراشیبی عبور مرگ وزندگی
گریبان اندیشه های بی آلایشم را
گره می زند
بهانه ای سالخورده
گستاخانه و سمج
به دست بادهای سرگردانِ چه باید کرد ؟
و من
با آرزوهایی مه اندوده و گیج
آخرین شمع بودن بی حاصل خویش را
با چخماق آه
روشن می کنم .
محنت
|
|