|
دل نوشته های آفتابی
|
||
|
مجموعه اشعار |
صدای دلنشین کوگ ناز ایل بختیاری پر بود
ازگلهای با بونه و بوی خوش چویل توام با
طنین پرازصفای هی هی چوپانان وزنگوله -
های شاد با شر شر چشمه های زلال ایل
و ناله ی برنوهای غیرتی.
یادش تا هستم و هستید گرامی باد.
تو بالاي پله ها تنها ايستاده بودي و من روي
ويلچر فرسوده ي زندگي در پاي آن پله ي اول
درمانده بودم .سراپا كه گوش شدم ديدم داريد با كسي غير از ما
صحبت مي كني و من هنوز در حال گفتگو با همان آدمهايي بودم
كه هيچ چيزشان شان واژه ي آدمي را برازنده نبود.
آري توبا غرور و افتخار با خداي خودت خلوت كرده بودي.داشتم از حسادت
خود خوري مي كردم ناگهان از فرط لجاجت و حسادت پاهاي افليجم را كه
عمري بي حركت مانده بودند محكم بر زمين كوبيدم واز روي ويلچر جدا شدم
نمي دانم چگونه آن همه پله را دويدم تا خود را به تو رساندم.فريادي از شوق
طبل كوبان از دلم نعره اي كشيد .چند لحظه بعد مادرم را ديدم كه با يك ليوان
آب بالاي سرم ايستاده و مرتب مي گويد:
چي شده پسرم! خيره انشاء الله.
مهرآذر عزیز
سلام
ا میدوارم حال شماهرروز بهتراز روزهای سپری شده با شد و همواره سعادت و
تندرستی مشتاقانه برسر کالبد هستی پاک وبی آلایشت سایه افکن باشد.آذرجان
روزگاربسیار عجیبی است ، زنده ماندن و زند گی کرد ن در این آمد و شدروز ها ،فا صله ی ما را ازعزیزترین دارا ییهایمان با آنهمه نزدیکی دور کرده است ! باور کن
دل من و دیگر اعضای خا نواده برای شما تنگ و تاریک دل دل می زند. شاید توفیقی
از سرِ اجبا ر در آ ینده ای نزدیک دلهای ما را به هم گره بزند و مرا به آینده امیدوارتر
کند و روحیه ای تازه دوباره دست مایه جانم شود!![]()
![]()
هرکسی را سرچیزی و تمنای کسی است ما نداریم به غیر از تو تمنای دگر
هر صباحی غمی از جور زمان پیش آید گویم این نیز نهم بر سرغمهای دگر
محنت
سلیمان پیامبر بر تخت ملک نشسته بود باد او را برداشته و اندر هوا می برد!
سلیمان به عجب اندر مملکت خویش نگاه کرد. از آن فرمانداری باد و دیو و پری و مرغان وخلایق و بزرگواری و هیبت و سیاست !خواست که تختش نگونسار شود!گفت: یا تخت راست باش ! گفت: تو راست باش تا ما راست باشیم!
نصیحه الملوک امام محمد غزالی
|
|